تبليغاتX
قلندر شب

قلندر شب
در آن شهری که مردمانش عصا از کور می دزدند من خوش باور آن جا محبت جستجو کردم
آسمان فرصت پرواز بلندي است. قصه اين است چه اندازه کبوتر باشي!


گاهي با دويدن براي رسيدن به کسي، ديگر نفسي براي ماندن در کنار او باقي نخواهد ماند!


شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه يکي بي دل مي‌شود و ديگري دو دل!


پروانه گاهي فراموش مي‌کند که زماني کرم بوده است و کرم نمي‌داند که روزي به پروانه‌اي زيبا بدل خواهد شد...
فراموشي و ناداني مشکل امروز ماست!
 


[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 2:18 ] [ آراد ]
برنامه دانشجویان ایران: وبلاگ"پسرك چوپان "در آخرين مطلب خود نوشت:
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 22:50 ] [ آراد ]
 
 
نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.  

سهراب

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 2:21 ] [ آراد ]

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده‌ی زردوز که محرابِ دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیّال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!

از شدت اخلاص من عالَم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!

از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 0:1 ] [ آراد ]
مردي خدمت امام صادق(ع) عرض كرد: در ميان مخالفين شما كه ولايت شما را قبول ندارند، افرادي هستند كه بسيار خوبند، صادق وامينند. اهل عبادت و خضوع و خشوعند.
آيا اينها از اعمالشان بهره اي نمي برند؟
امام قصه اي براي او نقل كردند و فرمودند: در بني اسرائيل مردي عابد و زاهد بود، مشكلي برايش پيش آمد. چهل شبانه روز مشغول عبادت شد و از خدا تقاضاي حل مشكل كرد و نتيجه اي نگرفت!
خدمت حضرت عيسي(ع) آمد كه نبي و ولي زمان بود. گفت: آقا عجيب است! من چهل شبانه روز عبادت كردم و خدا خدا گفتم ولي مشكلم حل نشد! از شما تقاضامندم دعايي درباره من بفرمايي تا مشكل من حل شود و بفهمم گير كار من در كجاست و سر بي اعتنايي خدا نسبت به دعاي من چيست؟
حضرت عيسي(ع) نمازي خواند و دست به دعا برداشت. خطاب آمد به اين مرد بگو: از آن دري كه من باز كرده ام رو به من نمي آيي! من نبوت و ولايت عيسي(ع) را، راه بندگي بندگان خود قرار داده ام و تو از راه ديگر مي روي و هرگز به هدف نمي رسي! اگر آن قدر بنالي كه رگ گردنت قطع شود، اجابتت نخواهم كرد!

حضرت عيسي(ع) رو به او كرد و گفت: مگر تو در نبوت من شك داري؟ او شرمنده شد و گفت: بله، تاكنون در نبوت شما ترديد داشتم و اينك توبه كردم و ايمان آوردم. امام صادق(ع) پس از نقل اين قصه فرمود: «كذلك عن اهل البيت لايقبل الله عمل عبد و هو يشك فينا» (بحارالانوار، ج27، ص191)

ولايت اهل بيت نيز چنين است. عبادت هيچ عبادت كننده اي مقبول درگاه خدا نخواهد شد مگر اينكه از در ولايت ما وارد گشته و با هدايت ما رو به خدا برود و شك و ترديد در امر ولايت ما نداشته باشد.
صفير هدايت، 45، توبه،

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 20:37 ] [ آراد ]
علم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
و از دیدگاه هر کس متفاوت است

[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 13:36 ] [ آراد ]
نمیخوام بگم فقط کسانی که حج می روند مقصرند.
اتفاقاً بیشتر افرادی که در کارهای خیر پیشقدم هستند ، همان هایی هستند که حج میروند! بهتر است از خودمان شروع کنیم ، ممکن است بگویید ما آنچنان وضعی نداریم ، خوب به اندازه ی وسعتان در کار خیر بکوشید



دیدن همیشه خوب است
خواه دیدن آن زیبا یی ها باشد خواه دیدن این زیبایی ها


شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد

 

شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم از این هم کهنه تر باشد

شاید آب گوارایی که می نوشیم از این هم کثیف تر باشد

 

شاید باری که بر دوشمان است از این هم سنگین تر باشد

 

شاید صفای کودکیمان را اینجا ، جا گذاشته ایم

 

شاید خانه آخرتمان از این بدتر است

 

شاید مردم نتوانند از پشت شیشه های غبار گرفته ی ماشین هایشان ،
زیبایی و طراوت نوجوانیمان را ببینند

 

شاید آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود

 

و شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد

 

چشمها را باید شست

 دل خوش از آنيم که حج ميرويم

 غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم  

او که همينجاست کجا ميرويم

حج بخدا جز به دل پاک نيست

شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سر و ريش نيست

هرکه علي گفت که درويش نيست

صبح به صبح در پي مکر و فريب

شب همه شب گريه و امن يجيب

طبق آمار بانک جهاني در سال 2008 درآمد کشور عربستان از توريسم يا به زبان ساده از : دکان زيارت مسلمين خانه کعبه معادل مبلغ 29.865.000.000.-دلار يا قريب سي ميليارد دلار بوده است.

زائرين ايراني که بصورت تمتع ويا عمره در همان سال به مکه رفته اند  1.937.000 نفر بوده اند که مجموعا مبلغ 4.879.000.000 دلار يا بعبارتي قريب به مبلغ پنج ميليارد دلار درآمد تقديم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در ميان تمام کشورهاي اسلامي مقام اول را به خود اختصاص داده اند.

نظر باينکه هواپيمائي جمهوري اسلامي قدرت جابجائي اين همه زائر را نداشته است شرکت هواپيمائي عربستان قريب به 54 درصد از زائران ايراني را به خود اختصاص داده است....

طبق گزارش مقامات ديپلماتيک ايران در سال 2008 ماموران کشور عربستان بدترين و توهين آميز ترين رفتار را با زوار ايراني داشته اند و ايران از لحاظ توهين ماموران  عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است.

علماي عربستان در همان سال فتوي صادر کرده اند که ايرانيان شيعه کافر هستند.

طبق يک گزارش ديپلماتيک ديگر زائران ايراني ناخواسته ترين و منفورترين خارجي ها در عربستان محسوب مي شده اند.

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 1:36 ] [ آراد ]
پند اول
بوقلمونی ، گاوی بديد و بگفت : در آرزوی پروازم اما چگونه ، ندانم
گاو پاسخ داد : گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهايت فتد و پرواز كنی
بوقلمون خورد و بر شاخی نشست
تيراندازی ماهر ، بوقلمون بر درخت بديد
تيری بر آن نگون بخت بينداخت و هلاكش نمود.
نتيجه اخلاقی
با خوردن هر گندی شايد به بالا رسی ، ليك در بالا نمانی 

پند دوم
.گنجشكی از سرمای بسيار قدرت پرواز از كف بداد و در برف افتاد
.گاوی گذر همی كرد و تپاله بر وی انداخت
.گنجشك ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
.گربه ای آواز بشنيد ، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد
نتيجه اخلاقی
 هر كه گندی بر تو انداخت ، حتماً دشمن نباشد.
.هر كه از گندی بدر آوردت ، حتماً دوست نباشد
.گر خوشی ، دهان ببند و آواز بلند مخوان 
پند سوم
خرگوش از كلاغی بر سر شاخه پرسيد
كه آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، كار نكنم؟
كلاغ پاسخ داد : چرا كه نه
خرگوش بنشست بی حركت
.روباهی از ره رسيد و خرگوش بخورد
نتيجه اخلاقی
. لازمه نشستن و كار نكردن بالا نشستن است 
پند چهارم
برای تعيين رئيس ، اعضاء بدن گرد آمدند
مغز بگفت كه مراست اين مقام كه همه دستورات از من است
سلسله اعصاب شايستگی رياست ، از آن خود خواند
كه منم پيام رسان به شما ، كه بی من پيامی نيايد
ريه بانگ بر آورد
هوا ، كه رساند؟ .... من ، بی هوا دمی نمانيد ، پس رياست مراست
و هر عضوی به نحوی مدعی
تا به آخر كه سوراخ مقعد دعوی رياست كرد
اعضاء بنای خنده و تمسخر نهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند
.اختلال در كار اعضاء پديدار گشت
.روز هفتم ، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسيد
 
نتيجه اخلاقی
.چون لازمه رياست ، علم و تخصص نباشد ، هر سوراخ مقعدی رياست كند

[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 13:21 ] [ آراد ]
صداقت در مقابل سیاست دیگران، سادگی است
 
و سیاست در مقابل صداقت دیگران ، خیانت

[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 0:10 ] [ آراد ]
ند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود... ... بهش اس ام اس(!) زدم گوشیتو جا گذاشتی!!!!!!! ا

بچه بودم از خواب که بیدار میشدم چشمام که قی‌ میکرد از مامانم می‌پرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمیدونست بهم میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی‌ شبا شیطون میاد پی‌ پی‌ می‌کنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی‌ میاد برینه تو چشمام.... اسکل بودم

چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم

اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم بود.همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم از یه تخم مرغ خام آورده بودم که بزنم بخندیم! این اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا رو لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار منه خلاصه از ته کلاس 4 5 نفر شلوغو آورد بیرون مثل سگ زدشون ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگرد زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم ! وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن مث سگ زدنم !

اعتراف ميكنم تموم سالهاي بچگيم فكر ميكردم مامان بابام منو تو حرم امام رضا
تومشهد پيدا كردن چون اولين عكسي كه از خودم دارم بغل مامانم جلو حرمه:)

اعتراف میکنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی تلویزیون رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه وبعد میومدم گریه میکردم به مادرم میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد

در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال استاد . کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه

اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده ...ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کدوم وسیله ها دست زد؟بیشترم به دریچه کولر شک داشتم

اعتراف ميکنم بچه که بودم يه بار با آجر زدم تو سر پسر عمه ام , تا ببينم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها مي چرخه يا نه!!!!! تازه هي چند بارم پشت سر هم اين کار و کردم , چون هر چي مي زدم اتفاقي نمي افتاد!!!!

اعتراف می‌کنم سر فینال جام جهانی‌ تا لحظه‌ای که اسپانیا گل زد فکر می‌کردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی‌، گل هم که زد کلی‌ لعنت فرستادم به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ - هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل بازی داشتم اشتباه فحش میدادم

اعتراف می کنم وقتی داداشم دو ماهش بود رفتم خندون تو آشپزخونه، مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم! بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون!

عموم می خواست وام یکی از دوستاشو جور کنه زنگ زد به رییس بانک کلی صحبت کرد باهاش... حرفش که تموم شد اس ام اس داد به رفیقش که دهن رییس بانک روسرویس کردم تا راضی شد، اشتباهی سند کرد واسه رییس بانکه!!!

اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید،اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!
مامان گفت نوید کیه؟
گفتم: پسر آقای ...
گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده

یه بار با بچه ها بودیم یکی از دوستام رو بعد مدت ها دیدم و کلی ریش گذاشته بود
با خنده بهش گفتم : علی این گوه بازیا چیه ؟
گفت پدرم فوت کرده
گفتم تسلیت میگم

اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده

اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیــــــــــــــــــر جووون...بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت....گفتم منم همینطور....گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش
...

[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 23:55 ] [ آراد ]
یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت

او به مدت ۴۵ دقیقه، شش قطعه از باخ را نواختدر این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند کمی به عکس العملهای آنها با دقت نگاه کنید یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد.او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشودچند دقیقه بعد ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و چند لحظه ای به موسیقی او گوش کرد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت
پسربچه ای در حالیکه مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکمتر کشید و او را همراه بردپسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردنداما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند

 

بعد از 45 دقيقه که نوازنده بدون ‌توقف موسیقی ‌نواخت

 تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند

 بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه دادندو در مجموع ۳۲ دلار هم برای ویلنیست جمع شدمرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. اما هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد

 هیچ کس این نوازنده را نشناخت و متوجه نشد که او «جاشوآ بل» یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های جهان است

او آنروز در آن ايستگاه مترو یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی که تا به حال نوشته شده را

با ویولن‌اش که ۳٫۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود، اما هیچکس متوجه نشد
تنها دو روز قبل از آن

!!همين هنرمند یعنی جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت بلیط ورودی‌اش ۱۰۰ دلار بوداین یک داستان واقعی است. واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد تا معلوم شود که

آیا ما در یک محیط معمولی و در یک زمان غيرمنتظره، متوجه زیبایی می‌شویم؟آیا برای قدردانی و لذت بردن از این زیبایی توقف می‌کنیم؟آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را در یک شرايط غیرمنتظره، کشف کنیم؟نتيجه

وقتي ما متوجه نواختن یکی ازبهترین موسیقی‌های نوشته شده دنیا توسط  يکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا با یکی ازبهترین سازهای دنیا  نمی شویم

:پس

حتما چیزهای خوب و زيباي دیگري هم  در زندگی‌مان وجود دارد که از درک آنهاغفلت می‌کنیم؟

[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 0:18 ] [ آراد ]
 

چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!

این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

"چه شرطی؟"

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.


***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"

 

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 23:38 ] [ آراد ]


گـل يا پــوچ؟
دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن
بگذار فقط تصــــــور کنم ..
که در دستانتــــ
برايـــم کمي عشق پنهـــان است

 

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 23:25 ] [ آراد ]

[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 0:50 ] [ آراد ]

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که میزد زخم ،مرحم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شرابی ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته بر ما روزگار
مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار باغچه ها
گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

فاضل نظری

[ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ 13:35 ] [ آراد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این گونه زندگی کنیم:

شاد اما دلسوز
ساده اما زیبا
مصمم اما بی خیال
مهربان اما جدی
سبز اما بی ریا
عاشق اما عاقل
این وبلاگ در ابتدای بهار 86 ثبت شد. باشد که محفلی عاشقانه برای درد دلی دوستانه فراهم کنیم.
آراد
موضوعات وب
امکانات وب